خداوندا! قرارم باش... یارم باش ...جهان تاریکی محض است...می ترسم.... کنارم باش
مرد که تو باشی... زن بودن خوب است.... از میان مذکر های دنیا... فقط کافیست پای تو درمیان باشد... نمیدانی ... برای توخانم بودن چه کیفی دارد.... از گریه عرش آسمان دریا شد یک قطره چکید و مثل عاشورا شد با شال عزا مرد غریبی می گفت: ایام عزای مادرم زهرا شد خزان زود هنگام یاس بوستان پیامبر ، تسلیت باد . ای آخرین پیغام سبز ای صادق ترین صبح! گیاهان باغ، سبزینگی خود را مدیون طراوت تو هستند. مرغان آسمان، پرواز را از نگاه تو آموخته اند. ای پاک تر از نسیم! با تو گل ها می خندند، بی تو هر گلی زخمی است. با تو، باران، پیامبر طراوت و زندگی و بی تو تنها هق هق آسمان است. جنگل از بوی تو سبز است و رود با سرود تو جاری. ای آخرین معجزه آسمان! نقاش صبا، چمن ها آراست. بس بانگ مرغ و بوی گل برخاست، اما هنوز نوبت انتظار است و قیامت غیبت. کدامین روز، عید ظهور توست و کدامین بهار با حضور تو سبز است؟ امسال را بدون تو آغاز می کنیم ای مهربان ما پدر ما بهار ما قرآن و شمع و آینه و سبزه حاضر است جای تو خالی ست ولی در کنار ما...
ما همه یوسفیم افتاده در چاه چاه دنیا و هر از گاهی خدا... راه کاروانی را به سمت چاه ما می اندازد تا طنابش را به چاه بیندازد طنابی که راه را از چاه به ما می شناساند طنابی که آن سرش وصل است به عزیزی مصر و حال این ماییم که این سر طناب را بگیریم و بالا رویم یا نه هرجاکه افتادم زپا ناگه تورا کردم صدا گویی که آن دم هم مرا....نوعی هدایت کرده ای حتما قرار شاه و گدا هست یادتان آری....همان شبی که زدم دل به نامتان مشهد...حرم.....ورودی باب الجوادتان آقا...دلم عجیب گرفته برایتان بانو مبادا رنگ به رنگ های دنیا سیاهی چادرت را از چشمت بیندازد... هر وقت دلت را زدند از تیرگی چادرت... سیاهی کعبه را به یاد بیاور که همرنگ توست... بانویِ همرنگِ خانه یِ خدا... افتخار کن به رنگِ چادرت... که همرنگِ چادرِ خانه خداست... خدایا!!! استجابتم کن.... محتاج این احساس نوازنده ام ... کمی خلوص....کمی خلوص *برامنم دعاکن کوچولو... ای پروردگار جهانیان ! جواب آمد : لبیك! سپس عرض كرد : ای پروردگار اطاعت كنندگان! جواب آمد :لبیك! سپس عرض كرد :ای پروردگار گناه كاران ! موسی علیه السلام شنید :لبیك، لبیك ، لبیك! حضرت گفت : خدایا به بهترین اسمی صدایت زدم ، یكبار جواب دادی اما تا گفتم : ای خدای گناهكاران ، سه مرتبه جواب دادی ؟ خداوند فرمود : ای موسی ! عارفان به معرفت خود و نیكوكاران به كار خود و مطیعان به اطاعت خود اعتماد دارند ؛ اما گناهكاران جز به فضل من پناهی ندارند ... اگر من هم آنها را از درگاه خود ناامبد گردانم به درگاه چه كسی پناهنده شوند!!!؟ ( قصص التوابین ، ص۱۹۸) آرامش چیست؟ نگاه به گذشته و شکر خدا نگاه به اینده و اعتماد به خدا نگاه به درون و دیدن خدا نگاه به اطراف و جستجوی خدا "لحظه هایتان سرشار از بوی خدا" خوب زیر پایتان را نگاه کنید، آری... برخون نشسته اید . " شهید محمد حسین تجلی" گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟ آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟ گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی . صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست .او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد . صفت دوم : این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی . صفت سوم : بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست. در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است. صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است . صفت پنجم : بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
عجايب هفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته هاي آن ها را جمع آوري کرد. با آنکه همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، کليساي سن پيتر، ديوار بزرگ چين و.... در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد: 'اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟' يکي از دانش اموزان دست خود را بالا برد.معلم پرسيد: 'دخترم چرا چيزي ننوشتي؟' دخترک جواب داد: 'عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم.' معلم گفت:'بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو ، شايد بتوانم کمکت کنم.' در اين هنگام دخترک مکثي کرده و گفت: ' به نظر من عجايب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشيدن، ديدين، شنيدن،احساس کردن ، خنديدن و عشق ورزيدن. پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتي محض فرو رفت. آري عجايب واقعي همين نعمت هايي هستند که ما آن ها را ساده و معمولي مي انگاريم. دل! این دل تنگ زیر این چرخ کبود یک عمر دهان جز به شکایت نگشود آرامش تسبیح شما برهم خورد شرمنده ام ای درخت! ای گل..! ای رود... روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم . چه کوتاه است فاصله ظهر غدیر تا ظهر عاشورا..... روز بالارفتن دست علی(ع) تا روز بالارفتن سر حسین(ع) ایام سوگواری سید و سالار شهیدان رو تسلیت میگم التماس دعا.... داستـان دربـاره یک کوهنـورد است که میخـواست از بلنـدتـرین کـوههـا بـالا بـرود. ولی از آنجـا که افتخـار کار را فقط بـرای خود میخواست، تصمیـم گـرفت تنهـا از کـوه بـالا بـرود. چیـز را نمیدیـد. همه چیـز سیـاه بـود. و ابـر روی مـاه و ستـارههـا را پـوشـانـده بـود. همانطور که از کوه بالا میرفت، چنـد قـدم مـانـده به قله کـوه، پایش لیـز خـورد، و درحالی که بـه سرعت سقوط میکـرد، از کـوه پـرت شد. در حال سقوط فقـط لکههـای سیـاهی را در مقـابل چشمانش میدیـد و احساس وحشتنـاک مکیـده شدن بـه وسیله قـوه جـاذبـه او را در خود میگـرفت. عظیـم، همـهی رویـدادهـای خوب و بـد زنـدگی بـه یادش آمـد. نـاگهـان احساس کـرد که طنـاب به دور کمـرش محکـم شـد. بـدنش میـان آسمـان و زمین معلق بـود و فقط طنـاب او را نگه داشتـه بـود. بـود جـز آنکه فـریـاد بکشـد: "از من چـه میخواهی؟" مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویـزان بود و با دستهایش محکـم طنـاب را گرفتـه بود. او فقط یک متـر بـا زمین فاصله داشت! هرگـز فکـر نکینـد که او مراقب شمـا نیست. خـود نـگه داشتـه است. پس برای دردهایت نشانه ای بگذار تا یادت باشد کجا دست های خداوند را رها کرده ای با دست های پر از شمعدانی های نیایش و بابونه های شبنم زده ی استغاثه
زیر آسمان رحمت خدا... ماه را مشتاقانه به تماشا می نشینم و آغوش می گشایم برای سحر های ستاره باران رمضان . رمضان ، بشارت ثانیه های تسبیح خداست .
در پرتو تلاش و مجاهدت های نفس،ستاره باران می شوم
از سحرهای « ابو حمزه » و شب های « افتتاح » ...
صدای پای بهار می آید ....
بهار می آید ؛ درست در همان لحظه ای که دارم کهنه و سنگین و سربی می شوم . مهربان من... دست های خالی ام را در آستانه ی تنهایی و سرگردانی رها مکن . الهه ی ناز.... با کدامین زبان توبه و استغاثه ، طلب بخشایش و رحمت کنم که از فرط انابه های دروغین به لکنت مبتلا شده ام ؟ معبود من... چگونه از درگاهت طلب مغفرت و آمورزش نمایم، در حالی که لحظه به لحظه بر بنای خطاکاری هایم آجری افزوده و بنیان عصیان را در دلم محکم تر نموده ام ؟ من... در حالی روی نیاز به قبله ی راز تو گردانیده ام که ستاره ی امیدم در ظلمتکده ی دل افول کرده است . در این رمضان آمده ام تا از طوفان سرگشتگی خویش به کرانه ی آرامش و مهربانی تو پناه برم ... آیا تو روا می داری که بنده ی از همه جا رانده و در راه مانده ات از درگاه کرامت تو نیز دست خالی برگردد ؟ می دانم که دیر آمده ام ، ولی تو تأخیر و درنگم را نادیده بگیر که جز شرمساری و بدعهدی خویش دلیل دیگری ندارم . می دانم که از گوشه عزلت من تا وسعت بی انتهای تو راهی نیست جز کوچه باغ مناجات وقت سحر ..... « اللهم انی اسئلک من بهائک بأبهاه و کل بهائک بهی » چگونه راهزنان خواب و غفلت ، چشمانم را بربایند ، در حالی که نسیم سحر ، عطر مناجات با تو را در هوای دلم می پراکند ؟ سحر گاه رمضان ، آغاز رحمت واسعه ی نور است ؛ آغاز تحیت و سلام ؛ آغاز شفافیت و آیندگی ! داروندارم همین جانماز کوچک پر از نیایش است ؛ همین تسبیح تربت کربلا . می دانم که جام کوچک دل من ، تاب باده ی عشق تو را ندارد... چرا که من دورمانده ای از چشمه سار رحمتم و غرق در لذات ناچیز زمینی ، افتاده در گودال وحشت و تنهایی با عملی لبریز و زبانی سراسر دورغ . « هذا مقام العاذ بک من النار ؛ هذا مقام المستجیر بک من النار ؛ هذا مقام المستغیث بک من النار» این واگویه ها تنها ستاره ی امید من ست که چشم دلم را روشن نگه داشته من تو را می خوانم با تمام گناهان و کوتاهی هایم ... نگاه ترحم و شفقت خویش را از من باز نگیر...! ![]()

![]()

![]()

![]()
%20(13).jpg)
![]()

![]()


![]()
![]()
![]()
و شما ای بر خون شهیدان تکیه زده ها!![]()
روزی مجنون از سجاده ی شخصی عبور کرد.
مرد نماز را شکست
و باتندی گفت در حال راز و نیاز با خدا بودم
تو چگونه این رشته بریدی ؟
مجنون لبخندی زد و گفت : عاشق بنده ای هستم ،تو را ندیدم....
تو چگونه عاشق خدایی و مرا دیدی؟

![]()
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه هرجوابی داد
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن،
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
فقیری که میدیدم بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
![]()
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی .
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی .
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
![]()
![]()

![]()

![]()

![]()
او پس از سالهـا آمـاده سازی، مـاجـراجـویی خـود را آغـاز کـرد.
شب بلنـدیهـای کـوه را تمـامـاً دربـرگـرفت و مـرد هیـچ
همچنـان سقوط میکـرد و در آن لحظات تـرسی
اکنـون فکـر میکـرد مـرگ چقـدر به او نـزدیک است.
و در این لحظـهی سکـون بـرایش چـارهای نمـانـده
" خــدایـا کمکـم کـن"
ناگهـان صـدایی پـُـر طنین که از آسمان شنیـده میشـد، جـواب داد:
خـدایا نجـاتـم بـده!
*واقعـاً بـاور داری که من میتـوانـم تـو را نجـات بـدهـم؟
* اگـر بـاور داری، طنـابی را که به کمـرت بستـه است پـاره کن!
یک لحظـه سکوت!!
و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد...!
گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را
و شما؟
چـه قـدر به طنـابتـان وابستـهایـد؟
آیـا حـاضـریـد آن را رهـا کنیـد؟
در مـورد خـداونـد هـرگـز یک چیـز را فـراموش نکنیــد...
هـرگـز نبـایـد بگوییـد او شما را فـراموش کـرده، یـا تنهـا گـذاشتـه است.
به یـاد داشتـه باشیـد که او همواره شمـا را بـا دست راست![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |




